تبليغاتX
خشکیده ترین فریب
هر وقت سر کوچه ای درخت خشکیده ای دیدی به یاد من باش
من که رفتم تو یـاد امشب کن

خــاطـــــرات مـــرا مـرتــب کـن


عاشق لحظه های با من باش

یـــاد ریــل و فریـد و کوکب کن


من که هـر شب بـرات میمیرم

گــاه گـاهی بـرای من تب کن


لــــوسم امــا تحملت بالاست

بد دهــانـم، مــرا مــودب کــن


گیجم اما تو چـشـم پوشی از

یک روی ناخوش مـکـعــب کن


بوی حسرت گرفته چـشمانم

قــهــــوه دان مـرا لـبـالـب کن

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

عاشق من شدي چرا خانم؟ خانم جلف رنـــــــــــــگ پســـنـــد

من به آبـــــرنـــــگ شبيــــه ترم؟ يا به رنگين كمان خالي بـنــد؟


زردي تو براي من، قـــــبــــــول، سرخي من براي تو، بــــــگيـــــر

نگرانم فقط كه پشت سرت، دوستان حــــــرف درســـــت كننــد


نوش جانت لبي كه ميگيري، بــــعــد، هر چه شد به پاي خودت

با هــــــــزار نـــــــــوع جان كندن، بايد از بوسه هاي من دل كند


يك تو سه، چار، پنج، شش هفت، جاي تو جاي رنگ نارنجيست

جاي من پس كجـاست آن بالا؟ ميــخرم. خــانه ي كنار تو چند؟


قهوه اي رنگ خوب و خوش بويـيست - شايعات را محل نگذار -

به خـصـوص روي شـانه ي تو، قصه اي پر ز پـيـچ و تاب، بـلـنـــد


بـيـن لـپ مـن و تو فرقي نيست، رنگ سرخ رنگ تـابـلـويـيـسـت

من تـپـق ميزنم تو راحــت باش، مــن كه خيـــط ميشوم تو بخند


رنگ، زيــباتـر از ســفيدي نيست، به غلط هاي من كه ميخندي

كار سختي كه نيست اسب شدن، پيش يك مشت حبه ی قند


من و خاكستري بـــزرگ شديم، توي شومينه هاي دور از بخت

دل نسوزان براي من جــانم، دودمـــــــانـم هــــمه همين بودند


رنــگ، بالاتـر از سيــاهي نيسـت، چشـــمـــهات را كه ميبندي

جـــــان من مهربان تر از اين باش، روي من بــــــاز چشم نبنــد

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

مـن را فـریب خـسته و افسرده فرض کن

یــا  قـهــرمـان کـاپ طـلا بـرده فـرض کن


یا مـحض خنـده گل پسری که به خاطرت

از گشتی بسیـج کتک خورده ؛ فرض کن:


من خـودکـشـی کـنـم مـثـلا بـا پـریـدن از

بالای این غزل - روی افسرده فرض کن -


نـابـرده رنــج گــنــج مـیـسـر نـمـی شـود

مـن تـنـبـلـم تـو رنـج مـرا بـرده فـرض کـن


×××


خـرداد هـم گذشـت و دلت مهربان نشد

این تــیــــر اگر رسیـد مرا مرده فرض کن

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

یادش به خیر، خیلی وقته سوار قطار نشدم


والـلـيـل را بـــراي تـــو تـحـريـف مـيــكـنـم

شب را به رنگ مـوي تــو تـوصيــف ميكنم


شبها براي آتـش شـومــيـنه تا بـه صبــح

از گـرمـي نــگـــاه تــو تــعــريـف مـيـكنــم


هر شـب كتاب تـازه اي از جنس آسمان

با رنـگ چـشــمــهـاي تــو تـالـيـف ميكنم


من در كلاس اول خود، هفته ي نخست

يـك صـفحـه سروِ قــــــد تو تكليف ميكنم


كـج ذوق و بـي هنر منـم اينجا كه قافيه

هم وزن لـيـف و قيـف و اراجيــف ميـكنـم

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  چهارشنبه 2 تیر1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

خردمندی از شهری میگذشت. در راه خرابه ای دید که بر دیوار آن نوشته بود:

دلی دارم اسیر چشم دلبر                        دلی دارم ز درد عشق پر پر


مدتی به شعر خیره شد و با خود گفت جوانکیست که هوس دخترکی در سر دارد. جلو رفت و زیر آن بیت نوشت:

بپوشان چشم تا دل گردد آزاد                   مدارا کن، دل از این غم درآور


پس از چندی بار دیگر از سر اتفاق از آن شهر و از راه آن خرابه میگذشت که نگاهش به دیوار خرابه افتاد. داخل خرابه شد و دید زیر بیت او نوشته شده:

دلم زخمی ز تیغ و تیر عشق است              مدارا چون کنم با تیغ و خنجر؟


از حال جوان تعجب کرد. و از این که پاسخی به شعر او داده بود. مدتی اندیشید. پیش رفت و زیر بیت نوشت:

اگر صبری نداری در غم خویش                    نداری چاره ای از مرگ بهتر


این بار که میدانست جوابی در کار خواهد بود، شبانه بازگشت و هنگام طلوع به خرابه رسید.

دید نعش جوانی پای دیوار خرابه افتاده و پایین بیتش نوشته:

پذیرفتیم و جان دادیم از عشق                    سر انجام دل و دلداده بنگر

به پایان آمد این دفتر ولی هست                   هزاران لیلی و مجنون دیگر

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

بیا که بی تو خودم را دگـر نمیفهـمــم

زبان گنــــــگ قلـــم را دگر نمیفهـمــم


تو ماهـــــتاب شب و آفتـــاب هر روزی

بیا که روز و شبــــــــم را دگر نمیفهمم


دلم برای نگـــاه و گنــــــــاه تنگ شده

حساب خوب و بـــــدم را دگر نمیفهمم


تو ترجـمان تپــش های  قلب پاک منی

بیــــــــا که درد دلـــــم را دگر نمیفهمم


دل من و غم تو مثل ماهی و آب است

حضــــور دائــم غـــــــم را دگر نمیفهمم


از انتظار که گفتم زبــان حـــال در است

زبـــــان حـــال خــــودم را دگر نمیفهمم


کنــــار و بوسه ی تو از سرم زیاد، قبول!

ولی زیـــــــــــــاده و کم را دگر نمیفهمم

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

یه بار یکی از بچه ها گفته بود به یه بازی وبلاگی مخصوص دخترا دعوت شده که به هیچ عنوان به پسرا نمیگه چیه و جوابی که خودش به بازی داده "آبی فیروزه ایه". تو رو خدا از این تابلو ترم میشه؟ خب معلومه رنگ چیه دیگه.

این مدت تو وبلاگ همه بچه ها بازی وبلاگی بود و هیچ کی منو دعوت نمیکرد. نامردا. یه پست تو توروح براتون میذارم حالا.


عوضش ساناز منو به یه بازی دعوت کرده. بازی از این قراره که سه نفر رو معرفی میکنی. اول شبیه ترین شخصیت کارتونی به خودت از جهت روحیات. دوم شخصیت تلوزیونی مورد علاقت. سوم منفور ترین بازیگر. و بعد هم سه نفر رو دعوت میکنی برای ادامه ی بازی.

جواب من میشه:

 اول برایان، سگ خانواده توی کارتون فمیلی گای.

دوم الن دی جنرس.

سوم استیو کارل.

و سه نفری که دعوت میکنم وحید و روزبه و ایرج خواهند بود.


امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید. چون کل این قسمت جواب من به بازی بود. بازی این بود که به مناسبت سیزده به در یه دروغ بگیم. منم گفتم. و این سه نفرو دعوت میکنم برای ادامه ی بازی. نازنین، فرزانه و ندای تنها.

لوس هم خودتی (در صورتی که الان تو دلت گفتی چقدر لوس وگرنه چاکریم)

شاد باشید

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  پنجشنبه 12 فروردین1389ساعت 2 قبل از ظهر  توسط فریب  | 

یکی دو ساعت مونده بود سال هشتاد و هشت شروع بشه. همه توی خونه مادر بزرگم شبیه آدمایی بودن که منتظر سال جدیدن غیر از من. نمیخوام وصف کنم درونم چجوری بود. ولی ظاهرم شبیه آدمایی بود که منتظر تموم شدن یه سال طولانی بودن. نشسته بودم روی مبل. رفتن و اومدن بقیه رو نگاه میکردم و ساعت روی دیوار روبرو رو که گه گاه از لابه لای فامیلا که معلوم نبود چرا دارن جلوی من رفت و آمد میکنن میدیدمش.

یه لحظه خیره شدم به بینهایت. تصمیم گرفتم چند ساعت بعدمو اونجوری که دوست دارم و با کسی که بیشتر از همه دوستش دارم باشم. رفتم به مادرم گفتم آماده بشه با هم بریم بیرون.

چند دقیقه ی بعد توی ماشین بودیم به سمت امامزاده صالح. خیلی لحظه های قشنگی بودن. تو بازار که میرفتیم طرف ورودی امامزاده انگار رو ابرا راه میرفتم. و لحظه های تحویل سال دستم تو دست مادرم بود. با هم توی جمعیت ایستاده بودیم پشت ورودی توی بازار. مادرم برای همه دعا میکرد و با صدای بلندگو دعای تحویل سال رو زمزمه میکرد. من از شوق فقط بیصدا میخندیدم و اشک میریختم.

بعد رفتیم بیمارستان به مادر یکی از دوستام سر بزنیم که تومور مغزی داشت. برگشتنی هم رفتیم بهارستان پیراشکی خوردیم.

شروع قشنگی داشت.

سیزده روز اول سال مجموعه تئوری هایی که زمستون توی چند تا دفتر درباره طنز نوشته بودم رو تو مهمونی ها و جاهایی که میرفتم بازی کردم و همه رو روده بر کرده بودم. یه سفر هم رفتم قزوین که یکی از شهرهای مورد علاقمه. هرچند میزبان محترم دقیقا تا لحظه ی خروج من از شهر، تشریف نداشتن.

ادامه ی بهار هم شبیه همون روزا گذشت. اولای تابستون رفتیم شمال خونه ی دائیم. آخرین شب های خوشی گذشت. روز آخر سفر از لحضه های کنار دریا تا ظهر لحظه های مرگ خیلی چیزا بود برام.

تابستون عبارت بود از نود شبانه روز کابوس. از شبایی که از خواب میپریدم و تو تاریکی دست به دیوار میرفتم طبقه ی پایین و میشستم توی آشپزخونه، یه لیوان خالی دست میگرفتم و گریم میکردم. و از روزهایی که تاریک تر از شبها بودن. روزهایی که کابوس شبها رو زندگی میکردم.

آخرای تابستون یک ماه رفتم حوالی اصفهان زندگی کردم. با خیلی ها آشنا شدم اونجا. غیر از کارای شخصیم یه بخشی از روزم به صحبت با آدمای جور واجور درباره ی مشکلاتشون میگذشت.

پونزده مهر، تولد بیست سالگیم اولین سالی بود که دلم نمیخواست با کسی شام تولد بخورم. اما کسایی دور و برم بودن که خیلی دوستم داشتن و تمام کارا و حرکاتشون التماس یه لبخند بود.

وسطای پاییز بیشتر نت میومدم. خیلی اتفاقی با کسایی آشنا شدم که کم کم برام پررنگ شدن. مثل بانو که پارسال پاییز، به اتفاقی ترین شکل ممکن باهاش آشنا شدم و شد بانوی شبای خوب پارسال.

با یه دختر زنجیری شروع شد که نوشته هاشو خیلی دوست داشتم و خیلی طول نکشید از زنجیر در بیاد. و بعد یکی از دست اندرکاران صدا و سیما که خیلی علاقه داشت فحش های "د" دار به من بده و سبک گیرای نوشته هاش همیشه خاص خودش میمونه. سحرگاهان یکی از اون شبها هم نانی به لیست دوستای جدید اضافه شد که از مهربانان بی حوصله ی روزگارن. دوشیزه تاریکی هم موجود جالبیه که خوشحالم این وسطا با وبش آشنا شدم. همین حوالی من همسر دار هم شدم. البته این همسر محترم خیلی دیر به دیرتر از ستاره دنباله دار هالی رویت میشه. فقط میخواست صفحه ی دوم شناسنامه ما رو رنگی کنه.

و فریب سکسکه که دو بار حذف شد. دفعه اول دو روز قبل از یک ساله شدنش و دفعه ی دوم شبی که تنها پست فعلیشو زدم.

یکی از وبلاگایی که با خوندنش پرواز میکنم وب شعرای غزل خانومه. دو تا نازنین هم داریم. یکیشون از کودکان تیزهوشه. یکیشون تقریبا همون زیبای خفته ست. فقط فرقش اینه که بیداره. یکی از دوستای محترم هم که معلوم نیست این روزا کجاست رهاترین رهاییه که من میشناسم و اسیر عشقه. ندا هم که دوست حافظ ایناس ولی رفتارش به بچه های قزوین رفته. مهمون دعوت میکنه در میره. یه وب دیگه که وقتی دنبال یه غزل میگشتم پیداش کردم وبلاگ خیس سانازه که خیلی دوستداشتنیه. یکی از دوستایی که وبشو حذف کرد و ازش بی خبرم کاوه بود که دلم برای نوشته های کوتاه و عالیش تنگ شده. و استاد عزیزم که همیشه همراه هر دو وبم بود و گه گاه با نظراش چشممو روشن میکرد.

بیرون از وب هم که جی جی و وحید و روزبه و ایرج و سامان و بقیه بچه ها آدمای روزها و شبهای من بودن.

تو این پنج ماه اتفاقای خاصی افتاد برام. کلا سال خاصی بود. سالی که اگر این چند روز آخر نبود سه فصل میشد. بهارش بهار بود. تابستونش یه سقوط بدون انتها. پاییز و زمستونش پاییز بود. و این چند روز آخر داره فصل فرار میشه. فرار از هر چی که به سر سرتاپای من اومد.

آخرین صفحه های دهه ی هشتاد رو پر از زندگی میکنم. هرچند به ارواحی که شب و روز دور و برم پرسه میزنن وابسته شدم. اما وقتشه. هرچند خودمو دوست دارم و خلوت کردن با خودم از پیش هر کسی بودن بیشتر لذت داره. اما وقتشه. هر چند فقط تو این شب تاریکه که چشمک زدن ستاره ها رو خوب میشه تماشا کرد. اما وقتشه.

وقتشه خورشید به چشمای خیس شقایق بتابه.


سال نو همتون نو باشه

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  شنبه 29 اسفند1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

درد نبودنت گلوی شعر را

                 گرفت و هی فشرد تا

                                    سپیدها کبود شد


امید دیدنت ولی

          - به لطف حرفهای قاصدک -

          هنوز میتپد درون سینه ام

                     هر آنچه گفته بود میشود

                                      - به کوری حسود - شد


بهار من، اسفند هم

           در التهاب و آتش نبودنت

                     روز به روز، شب به شب

                     یکی یکی، دانه به دانه

                                       دود شد


بهار ناز و خوش ادا

عزیز من

چشم نمیخوری

            بـیــــا

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فریب  | 

فکر های جورواجور از ذهنم میگذرد.

هیچ کدام غمگین نیستند اما چند ساعت است که یکبند اشک میریزم. تمام بالشم خیس شده و من هی غلت میزنم.

میخواهم بخوابم اما مسخره ترین و بی اهمیت ترین خاطراتم یکی یکی روی ذهنم پیاده روی میکنند.

فکر کن بعد از عمری با نامزدت تنها شده ای و تمام دوستانت از بچه های کودکستان تا دبیرستان – که حتی اسمشان را هم به یاد نداری – یکدفعه دلشان برایت تنگ شده و پشت هم زنگ میزنند که احوالت را بپرسند.

کاش میشد سیم خاطراتم را بکشم و با خیال راحت بخوابم.

فکرم پر از خیالات شده. قلبم محکم میزند. احساس میکنم تمام بدنم میتپد. کلافه شده ام. باز غلت میزنم.

یادم می آید سامان میگفت توی خوابگاه اگر اتاق کناری سروصدا میکردند با مشت به دیوار میزدیم و آرام میشدند.

چند بار محکم با مشت به سینه ام میکوبم. اما قلبم آرام نمیشود.

غلت میزنم. به موهایم دست میکشم.

چشم هایم را که باز میکنم، انگار نه انگار. همه جا تاریک تاریک است. هر چه صبر میکنم که چشمم به تاریکی عادت کند و چیزی ببینم هیچ چیز عوض نمیشود.

چشمهایم را باز میبندم و دست به پیشانیم میگذارم. چند بار نفس عمیق میکشم.

از پتو کلافه شده ام. از لباسهایم هم. احساس میکنم به دست و پایم پیچیده اند و نمیگذارند آهسته آهسته قدم بردارم و توی دریای سیاه و غلیظ و تنگ و دوست داشتنی خوابم فرو بروم.

پتو را کنار میزنم. انگار اتاق یک نفس عمیق کشیده باشد.

اما من هنوز بیقرارم.


بیقرار...

عجب واژه ای. چقدر آشنا شده این شبها. و چقدر عجیب است که تا حالا انقدر غریب بوده.

یاد فقیری می اندازدم که هر روز، موقع برگشتن از محل کار، سر خیابان میبینم. و هیچ وقت یک ده تومانی هم به او کمک نکرده ام. چقدر با او غریبه بودم.

حتی هیچ وقت به او فکر هم نکرده ام. به این که روزهایی که به محل کارم نمیروم او اصلا وجود دارد یا نه. بقیه ی شبانه روز را چکار میکند. صدایش کلفت است یا نازک...

خیال میکنم حالا با او تنها شده ام.

غیر از من و او هیچ کسی نمانده. فقط او را دارم. و او مهربان و صمیمی است. به روی من هم نمی آورد که هیچ وقت به او کمکی نکرده ام. دلداری ام میدهد و صدایش موسیقی پس زمینه ی خیالات من شده.

به تمام آدمها و موجودات زندگی هر روزم فکر میکنم که از هیچ کدامشان چیزی نمانده.

مادرم، دوستم، دفترم، خانه ام، خاطراتم، پوتین هایم... تا کجا کلمات را ادامه بدهم؟ این گدا هیچ کجای لیست های من نبوده. و حالا فقط او مانده است.

چقدر برایم آشنا میشود این غریبه. این بی اهمیت همیشگی.

و این خیالات حقیقت دارد.

تمام واژه ها ترکم کرده اند و فقط بیقراری مانده. غریبه ای که بارها سر کوچه ی قافیه ها از من چند ثانیه گدایی کرد که بایستم و به او فکر کنم. او را لمس کنم.

اما من، دریغ از یک لحظه.

حالا با من خلوت کرده. و مثل تب، گرم و صمیمی است. به پهلوهایم دست میکشد و سر و صورتم را میبوسد.

دانه های درشت عرق روی صورتم هم به تپش افتاده اند.

غلت میزنم. با بیقراری یکی شده ام.

قول میدهم از فردا تمام لحظه هایم را به  تک تک واژه ها ببخشم. از فردا لحظه ها را مزه مزه میکنم. اشیاء را تنفس خواهم کرد. به صدا های گنگ خیره میشوم. نقاشی بی حوصله ی خدا را روی بوم آبیش بو خواهم کشید.

از فردا زندگی میکنم.

لحظه هایم، بی رمق، کف اتاق پراکنده اند. دست به دیوار میگیرند و به سمت در میخیزند.

اتاق و هرچه درون اتاق است از مهمانی بی پذیرایی و پر از غریبه ی شب خسته شده اند.

ای کاش خورشید پشت در نشسته باشد.

داغ کن - کلوب دات کام   نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط فریب  |